X
تبلیغات
خزیده به کنج








خزیده به کنج

چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها برگ بی درختم و در مسیر بادها... خودم و این وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1392 ساعت 3:24 توسط علی ملکشاهی بیرانوند

میان هلهله ی کودکان فریاد

به دنبال بادباک های رنگی کنار کران تنهایی در انبوه شلوغی

آری سخنانم اینک کوتاه تر از هر زمانی شده اند نه بخاطر کر شدن دیگران نه...

روزه ی سکوتی گرفته ام که طعام افطارش را تنها سال ها بعد وقت رفتن میچشم

و شکسته میشود روزه ی یک شکسته

 آنوقت که نایی برای فریاد نمانده

دست به دامان فریاد مبتذل نمیشوم و در این سکوت سرد، خانه میکنم

وهمچنان بادبادک ها در رقصند مقابل دیدگان تارم.. بادبادک ها میرقصند...


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ساعت 3:14 توسط علی ملکشاهی بیرانوند

شب نامه

بغض هایم دنبال راه فراری میگردند

 پلکانم را محکم بر هم میکوبم هر لحظه...

 انگار در رعشه ی دستانم متجلی اند بغض هایم

آخ ای بغض های عجول و بی حوصله ام بمان در این سینه ی بیچاره...

 ابرهای لعنتی باران تان را که بر سرم آوارکردید کنار زنید تا نوید سحرگاه را از ماه با وفا به نظاره بنشینم...

 لبانم را به سرنوشت پلکان دچار میکنم

ترس دارم که حرف هایم رنگ ناله و فریاد بگیرند و در لجنزار "ظهور" گرفتار شوند...

 میخواهم بچرخم ، بچرخم و بچرخم... میچرخم و میچرخم

تا بغض هایم را از مردارم فراری دهم

افسوس که کسی از این حوالی میگذرد و زیر لب:"سرخوش و مست میرقصد"!


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 1:10 توسط علی ملکشاهی بیرانوند

غم باد

آشوبی در سینه دارم... خار غریبگیت در چشمان خروشانم میشکند... چونان که دندگانم در جگر و فریادم در گلو... حالا که غم بادی که با نمناک دریچه های ذهنم متجلی شده... حالا که در اتاق تاریک زندگی ام،تنها نور دنیای من سرخی سر سیگارم شده... حالا که دلخوشیم لغزیدن اشک های عجول کس نادیده ام شده و تنها سرگرمیم زل زدن به رقص دود شده... چشمانم خوب دستگیرش شده که دلم(هع! کدام دل؟! مردمان شهر من که به تکه گوشتی گندیده و له شده به زیر چکمه های سربازان سکوت دل نمیگویند!)چشمانم خوب دستگیرس شده که دلم سر از ترکستان درآورده است... دیگر حالا حتی قلمم هم از"..."های مکرر خسته شده کیست این بحرانی که به سقوط آزاد شاخص غرورم می انجامد را گردن بگیرد؟ تو؟! تقدیم به*****
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391 ساعت 19:42 توسط علی ملکشاهی بیرانوند

مکاشفه با درخت

گل و لای چسبیده به ته کفش حوصله را تا حدی سر میبرد که از ادامه دادن و جستجو به دنبال"هیچ"انسان را پشیمان میکند.سیلی های وزش باد ،کوتاهی آسمانی که دیگر آبی ویکرنگ نیست،آزار زمین،خش خش له شدن برگ های زرد که نوستالژی تراژدی مرگ را زمزمه میکند،خستگی و خستگی وخستگی... همه و همه انسان را از کرده خود پشیمان میکند.طوری که چرخش سریع به قهقهرای روزمرگی انسان را سوق میدهد.قهقهرایی که اوج آرامش را در آن میتوان یافت (اوجی در قعر!). اما تنه درختی در پشت سر ظهور میکند که بی حوصلگی و درماندگی چشم دیدنش را کور کرده بود.سر را در امتداد تنه به بالا هدایت میکنم بالاتر،بالاتر،همچنان خطوط گهگاه موازی تنه را سیر میکنم و کمی بالاتر.درختی که ابهتش نگاهم را میلرزاند انگار زمین خدا از این نقطه شروع شده است.ریشه در زمین زده و پنجه هزار خنجرگونه اش را در قلب آسمان.انگار کوتاهی آسمان را خود سبب شده است.اگر کسی بهارش را درک نکرده بود و تنها زمستان دیده بود بیشک از ترسش فرار را بر قرار ترجیح میداد.انگار زمان آبستن لحظه ای عجیب است.شاخ و برگ درخت خشنتر دیده میشود.کرختی های تنش بیشتر جلوه میکند.در نقطه اتصال تنه با شاخه هایش انگار صدایی به گوش میرسد. درخت با من حرف دارد. درخت حرف دارد درخت "من" دارد آری...آری...حال که روزهای خوش گردش بهاریت را فراموش کردی بیجا نیست که سببش را هم فراموش کنی. وقتی سبز "دیدن" را فراموش میکنی،بیجا نیست سبز "بودن" را فراموش کنی. آری...آری...این "من"هستم. همان درخت... دور شو... دور شو... اما این "دور شو"را با ناله گفت ،دیگر تن زمختش خودنمایی نمیکرد و شاخه هایش منحنی تر شده بودند و انگار سر در سر هم داده بودند و به راستای تنه میل کرده اندو حس کردم کمی دیگر باید بمانم که چه میکشد و چه میگوید. آری...من خودزنی میکنم و همه ی آنچیزی که دیگر برای تو "هیچ" است را دور میریزم. وقتی برگ هایم لیاقت حضور و ظهور بر تنم را ندارند،دورشان میریزم تا رهسپار زیر پای فراموشکارانی همچون تو شوند... وقتی باد بی عرضه!که در این بل بشوی تقدیر سری از سرها درآورده و به هر سو جولان میدهد را به نسیم مبدل میکردم تا گوشنواز "تو" ها باشد،حال که فراموش کرده ای بگذار همه چیز را از خاطرت پاک کنم تا آسوده تر باشی از خاطرات نصفه و نیمه که ذهنت را به تکاپوی شفاف کردن پازل خاطرات نیندازد. و تو زمین و تو زمین حرف ها با تو دارم. و فقط در سکوت و خاموشی میتوانی شنوایه آن باشی تنها بدان که دیگر از جیره خواری تو خسته شدم. آری...آری... بروید پرندگان سرخوش بروید و به خاطر نیاورید که روزی تن من وطن شما بود. آری...آری...بروید ومن میمانم بی نیاز و پر غرور و پنجه در پنجه آسمان. نه.. نه... پنجه در قلب آسمان! ابروهایم به هم نزدیکتر شده اند.خط های عمودی پیشانیم بیشتر خودنمایی میکنند و چشم هایم... چشم هایم به لایه ای از آبگونی از دل برآمده منقش شده اند. دست هایم را بر هم نهاده ام و انگشتانم هر چند لحظه یکبار همدیگر را نوازش میکنندتا مبادا ترس تنهایی امانشان و امانم را ببرند. هر چه بیشتر این گفتگو را دنبال میکنم حس نزدیکی بیشتری با درخت میکنم انگار یک "گوش"و "زبان" باهم انس گرفته اند. دیگر خشونت نوک پنجه هایش را نمی بینم.دیگر زمختی تنش برایم رنگ میبازد و از تنش وطنی ویران برایم تداعی می شود که در آن جا تنها میتوانم گمشده هایم را بیابم یا حداقل فکر کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 22:48 توسط علی ملکشاهی بیرانوند

مرد تنها

صدای باد دم دمی مزاج پاییزی و پک زدن های پیاپی سیگار تنها به هم زننده های سکوت باغ خشکن. مرد تنها رو سکوی کوتاه و ممتد سیمانی گوشه باغ نشسته بود و بدون دیدن چیزی به یک نقطه خیره شده بودانگشتاش موقع بالا اومدن دستش واسه پک زدن لرزیدن رو فریاد میزدن پاهاشو انداخته بود لابه لای ریشه ی گندیده ی درخت رو به روش که از خاک بیرون زدنش همانا و نیست شدنش همانا انگار از این ریشه عقده داشت و با پا این ور و اونورش میکرد و هر از چند گاهی لهش میکرد.

حالتی رو که به خودش گرفته  غوغای درونشو نمایان میکنه لبای سیاه شده و کلفتش که روی هم نشسته بودن، گونه های افتادش،سگرمه های تو هم رفتش،دستایی که از ساعد رو زانوهاش آویزون شدن،چشم هایی که به خاطر دود سیگار نیمه باز بودن،موهای ژولیده که به خاطر چنگ زدنهای چند لحظه پیشش در هم ریخته شدن،همه و همه از یه مشکل بزرگ که حتی جرات پرسیدنشو به صمیمی ترین دوست نمیده حکایت میکردن.

باغ اونقد کوچیک هست که ته باغ و مرد تنها کاملا مشخصه.آدما از کنار باغ رد میشن یه نگاه یا یه سلام یا یه بیتفاوتی به سمتش پرت میکنن و میرن پی کارشون ولی اون به کسی توجه نمیکنه و همچنان با ی حالت روانی به یه نقطه خیره مونده و تو ذهنش غرق شده،ذهن کلی نگر و لنگ و منگش تشویش ازش میباره تو لحظه به چند موضوع دور و بی ربط فکر میکنه از کارای عقب افتاده ی روزانش تا تاثیر تفکرات ناخواسته ماسونی سیال درون جامعه از تحلیل تفکرات نیچه ای تا تنهایی پیرمردتنهای همسایه که تمام تلاشش واسه بدبخت کردن خودش بود!تمام آرمان یک عمر آزگارش واسه موفق شدن بچه هاش بود و آخرش اونا موفق شدن و رفتن خارج و تنهایی و بی کسی نصیبش شد.

اونقد فکراش بهم ریختن که هیچکدومشون جمع و جور نمیشه و همشون رو معلول و مریض رها میکنه.

ولی یهو یه نکته پنهان توجهش رو جلب میکنه...

ناخواسته به سمتش جذب شد،رو فکرش سوار شد و تمام تمرکزشو یه جا جمع کرد توچند وقت گذشته همش دنبال دلیلی واسه کاراش و بیکاریاش!گشته و دنبال فرار رو به جلو میگشته و احساس عقل تام میکرده.

اتفاق های نیافتاده!بدجور کلافش کرده بودن چند هفته بود که مثل ی تیکه گوشت بی روح رو تختش ولو شده بود و بالاترین تحرکش واسه از گشنگی نمردن و مستراح و روشن کردن های پشت سر هم سیگارش بود.سقف اتاقش از دود سیگار کرخت شده بود و به ناله افتاده بود تخت زوار دررفتش هم انگار میخواست زبون به شکایت باز کنه،حالا هم که مرد تنها اومده بود تو باغ تا یخ ذهنشو تو های آزاد آب کنه هجوم ناگهانی افکار ذهنشو بمبارون کرده بودن و شاید هم واسه فرار از سردردهای یه بنده تو اتاق به ته باغ پناه آورده بود.

آدما اصولا چون فکرو یک عنصر متافیزیکی و مستعد میدونن،هرچی تو یه مطلب جلو میرن و لایه هاشو بررسی میکنن بیشتر بهش ایمان میارن و وای به روزی که این اعتقاد فقط توواقعیت مونده باشه و هیچ وقت حقیقتی وجود نداشته باشه.وای به روزی که راهی که هر روز و شب توش جلو میری بیراهه باشه.

با خودش زیرلب زمزمه میکنه که راستی چرا هرچی سعی میکنم بیشتر از خدا دور بشم اون داره من رو تو خودش غرق میکنه و بیخیالم نمیشه؟!

چرا پست ترین کارا رو به جون خریده که رها باشه ولی نمیشه آخ که چقد پست و کثیفه مفهوم آزادی تو ذهن مردم.آخ که یکی نیست بگه آخه بشر، آزادی از چی؟!آزادی از کی؟!اسیر بودن بهترین مفهوم دنیاست!بزرگترین آرزوی و آرمان یک انسان افتادن تو قفسیه که خدا کلید دارشه.مال خدا بودن عجب آزادیه این اسارت!چه آزادیه وقتی دیگه حس نمیکنی بلندی آسمون کمتر از یه وجب شده و داره لهت میکنه و هوایی واسه تنفس باقی نمونده و هیچ کاری ازت ساخته نیست.

داره این حرفا رو تو ذهنش مرور میکنه که ذهنش دست از فرار میکشه. دیگه از توجیه و فرار و وارون فکر کردن خسته شده.

سرشو یکم بالا برد،چند قطره مثل مروارید رو خاک خشک افتاد.تو ذهنش یه آهو رو داره تصور میکنه که از تفنگ صیاد داره فرار میکنه زیر لب داره زمزمه ای میکنه"خوشا گلوله بارون شدن"آهوی ذهنش آروم موند و تکون نخورد و صید صیاد شد.

بلند شد سیگارو زیر پاش له کرد و رفت...و زیرلب این شعرو زمزمه میکرد :

"من بی می ناب زیستن نتوانم      بی باده کشید بار تن  نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید      یک جام دگر بگیرومن نتوانم"

و مردم همچنان در حال عبور بودن...


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390 ساعت 2:47 توسط علی ملکشاهی بیرانوند

هضیون

همیشه از بیان این بخش از افکارم که تمام افکار دیگمو تحت الشعاع قرار داده و دلموبیقرار خودش کرده ترسیدم.ترسیدم از اینکه به ابتذال کلمات آلوده بشه.ولی دیگه میخوام ترس رو کنار بذارم و بغض خسته ی گلمو بشکنم.

میدونی؟!میدونی وقتی سکوت مرگبار چند وقته،که فریاد قبلیش تبلور یه سکوت بوده! و به سکوت ختم شده،تمام وجودتو درگیر کنه، باعث میشه نصفه شب تف تو جای گرم و نرم آرامگاهت کنی و با کلی اعصاب خوردی که باید به حقوق "برادر" بزرگترت "احترام" بذاری و مجبور بشی از نور توالت حیاط خلوت ذهنیت واسه هضیان نویسی شب هات استفاده کنی و به همینش هم راضی باشی.

همین هضیون هاس که کل وجودتو و زندگیتو پر از کابوس های شبانه و روزانه کرده و هر لحظه ت درده و هر جایگاهت نا آرام و هر فکرت زخمی و هر صدات خسته و هر نگاهت متلاطم و هر فریادت آه و هر آه ت سکوت! باز هم به سکوت ختم شد! ولی اینبار دیگه باید سکوت رو بشکنی و کمی سراغ فریاد هات و آرمان هات بری...

آی مردم چرا خدا باید خدا باشه و خدایی کنه؟! وقتی "من" دارم به خداوندگاریش شک میکنم و دل خودمو سد دلهره ها میکنم و خواب خودمو کابوس و کابوسامو زندگی میکنم....

قصه از ایمان آوردن تدریجی که ریشه دارترین ایمان هاست که تنیده میشه تو تمام وجودت و تو تک تک سلولات رخنه میکنه و با تمام وجودت احساسش میکنی."وای به حال کسی که ایمانش عین سیاهی و گمراهی باشه!".

قصه از ایمان آوردن به اون کشیش کلیسای شیطان!شروع میشه که استاد فلسفه ست و با تمام وجودتش شیطان پرست شده و به کارش ایمان داره ، وقتی خواست یه دم واسه خودش بذاره! و فهمید ریسک عمل بالاست و ممکنه باعث فلج شدنش بشه بیخیالش شد،اوایل آدم با خودش میگه که آخه چرا قبول نکرد؟ این که شیطان پرسته و به قول خودش کارش با "نیستی" تموم میشه ،در واقع "هستی"ش واسه رفتن به سمت "نیستی" هست!. ولی وقتی عمیق تر فکر میکنی،میفهمی که نخواسته خودشو زود به دست فنا بده تا همچنان یک "مبارز" جدی علیه خدا رو زمین باقی بمونه!

اگه از نگاه انسان نرمال و کاملا معمولی امروزی به کاراش نگاه کنی حالت ازش به هم میخوره و دوس داری سر به تنش نباشه ولی وقتی ریز بشی تو دلایل کارش تازه میفهمی چه هدفای بزرگ و به قول اساتید!متعالی ای داره!

اون دست گذاشته رو تمام بدی ها و مبارز سرسختی شده.

وقتی دوتا دنده ی آخر خودشو عمل میکنه و درشون میاره! تا بتونه به راحتی...(سانسور!)!!!حالت ازش بهم میخوره وقتی تو کلیپاش خود ارضایی میکنه ،آدم(موجهه امروزی) ازش متنفر میشه ولی وقتی به افکارش پی میبری خیلی از دلایل کاراشو متوجه میشی.

وقتی عدالت رو مساوی با مساوات قرار بدی شاید برای کاراش سجده کنی و دیگه لب به اعتراض باز نکنی. داره از مردمی حرف میزنه که دیگه واسه هممون رنگ و لعاب روزمرگی گرفتن، از مردمی که بخاطرشون سردرد و دل درد گرفتیم،دختر گدایی که گوشش تو دست پدر بیرحم و دائم الخمرش جا مونده! و واسه نجات گوش "راست"ش مجبوره صبح تا شب گدایی  کنه وقتی شاعری رو میبینی که مجبور بوده دوران کودکیشو و بهترین دوران عمرشو با کلی داداش!زیر یه سقف زندگی کنه و تو رنج و فلاکت دنیاشو سپری کنه وقتی بچه ی ناقصی رو میبینی که تو یه زندگی سگی به دنیا اومده و تا آخر عمرش تو یه زندگی سگی بوده و سگی میمیره یا وقتی زندانی رو میبینی که بخاطر یه لقمه آزادی! از لقمه لقمه ی غذاش دست میکشه و تو همون زندان گمنام جون میده و...دریایی مواج بوجود میاد که صخره های ساحلش روح و قلب آدام های با انصاف و حق طلبه....

آره داداش وقتی این بی انصافی های خدا رو میبینه به این حال و روز میافته و از راه پر تاثیر موسیقی تلاش میکنه وارد قلب ها بشه  و ارتش جهانی خدا ستیزی رو شکل بده.

حالا میفهمم که چرا اون دوستم که یکی از پیروانش بود،برای اینکه با تمام زشتی ها بتونه با تمام زیبایی های جامعه بجنگه تمام شب رو بیدار میمونه تا در لحظه ی اذان صبح که از نگاه یه  فرد مذهبی زیباترین نماز،نماز صبحه "زشت"ترین کارهایی که به فکر آدم هم نمیرسه رو بکنه،تا یه مشت به سمت خدا پرت کنه و امیدوار باشه بتونه روزی خدارو پایین بکشه و بقول خودش حقشو کف دستش بذاره!

وقتی دردای پنهان این دست آدما رو ببینیم متوجه میشیم که "عدم" رو آرزو میکنن و دلگیر و ناراحت هستن از"هستن"شون.

واسه خیلی ها دنیا مثل یه جنگله که اگه نخوری خورده میشی ولی برای این دست آدما دنیا مثل یه مردابه که هرچی بیشتر تقلا کنن بیشتر توش فرو میرن تا جایی که به فنا می رسن.

این آدما از کار سرخود و عشقی خدا ناراحتن که چرا بدون اجازشون "وارد"شون کرده و دچار زندگی شدن و درگیر فشارای عصبی میشن، جوری که دوس دارن عمری عبدی داشته باشن تا تمام عمر تو ارتش جهانی خدا ستیزی باقی بمونن.

ولی

ولی

ولی

این پایان راه این نوشته نیست و باید همه ی جوانب رو سنجید بعد به پایان سخن رسید. باز داره ترس وارد وجودم میشه ماهی های کلمات تو رودخونه ی فکرم به سرعت دارن حرکت میکنن امیدوارم ماهی گیر خوبی باشم! "خودم" امشب باید به سوالام برسم.

از مدت ها پیش یه مغالطه ی خیلی ظریف رو تو این قصه حس میکردم ولی نمیتونستم شاید هم نمیخواستم ببینمش ولی الان حس میکنم چند مغالطه وجود داره و میبینمشون.

یادته گفتم عدالت رو برایر با مساوات میدونن و عدالت رو کمونیستی تعریف میکنن؟این اولین مغالطه بود. درسته خیلی صحنه های زشت اطرافمون میبینیم که باعث خراشیده شدن ذهنمون میشه ولی هممون به این ایمان داریم که اگه بدی ها و کجی ها نباشن خوبی ها و راستی ها بی معنی میشن و تعریف دنیا وجهان مادی از اعتبار ساقط میشه. ناخودآگاه یاد حرف پر مغز سارتر افتادم که میگه اگر یک فلج مادرزاد قهرمان دوومیدانی نشه مقصر خودشه. اگه آدم به دانا بودن خدا علم پیدا کنه و مطمئن باشه از همه عالمتره و چون خودش مارو خلق کرده از ظرفیت های هر شخص بخوبی اطلاع داره و به هر کس همون قدر میده که ظرفیتش هست و از هرکس اونقدر میخواد که در توانش هست واینکه خدا مخلوق و کاردستیش رو با تمام وجود دوس داره چیزی شبیه همون حسی که تو وجود همه ی ماهاست،به این هم حتما پی میبره که خدا خوبیشو میخواد و اون وقته که میفهمیم بیشتر از خودمون ما رو میفهمه.اگه بفهمیم که وجودمون برا خداست و خدا مالشو با تمام وجودش دوس داره و اجازه نمیده کسی بهش دسدرازی کنه آروم میگیریم و از طوفان تشویش به ساحل امن آگاهی پا میذاریم .اگه...اگه...اگه...

مغالطه ی دوم رو تعقیب مکنم که میگن آرزوی عدم دارن. بخاطر ضعفشون و ناتوانی برابر سختی های که "انسان ساز" هستن دروغ به این بزرگی رو میگن و بر این لجبازیشون پافشاری میکنن .افرادی که چنین حرفی میزنن دو دسته ن یا دروغگو هستن یا هنوز خودشون رو نشناختن، نفهمیدن خدا از اون ها داناتره و وقتی از "عدم" به "بودن" "وارد"شون کرده بدون شک با دانایی محض بوده.

این بحث رو از منظری دیگه پی میگیرم و یه ذره بازش میکنم.چقد بد و سخت وجان فرسا هست وقتی تو عدم باشی و مال هیچ کس نباشی در واقع اصلا "نباش"ی! و تو نبود به سر ببری و چقد خوبه وقتی "باشی" و "برای" خدا باشی(چقد خوب و هیجان انگیزه مال همچین کسی باشی!)

وقتی توی عدم باقی بمونی این حس سراغت میاد که به توانایی هات شک کرده و تو رو لایق "بودن" ندونسته(چقد سخت و جان کاه وقتی حس کنی به درد نخوری!)

دوس دارم سامانی که الان به افکارم دادم دست خوش روزمرگی نشن و تا عبد با من باشن.

خب بهتره تا نماز صبحم از دهن نیافتاده!برم یه گپ خودمونی و صمیمی با بالاسریم بزنم.

                                                                                                           پایان

 


+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ساعت 15:20 توسط علی ملکشاهی بیرانوند

مسافر قبرستون

سلام به دوستان همیشگی،همکلاسی های قدیم و جدید!

جدیدترین داستانم رو به عشق شما اینجا آوردم،امیدوارم خوشتون بیاد.

یه توضیح کوچیک اینکه من دوست دارم این داستان رو به چشم یک داستان رئالیسم ببینید.

ممنون از لطفتون.

 

                               مسافر قبرستون

تو فرعی ای که یه سرش به سه راه بنفشه میخورد و سر دیگش به خیابون دریا یه پسر جوون که ظاهرا پیره زمون و مکونش شده بود تلوتلو راه میرفت،مشخص بود که حالش عجیب خرابه همچین که انگار داره با عزرائیل گپ میزنه.نبش فرعی به سمت خیابون دریا یه میوه فروش بود که چپ چپ نگاش میکرد از طرز نگاهش معلوم بود تو دلش داشت بهش بد و بیراه میگفت و شاید حسش به حس ترحم تبدیل شد میوه فروش که حوصله خودشم نداشت روشو ازش برگردوند و سرگرم جار زدن و بازار گرمی شد"بامادور یوز بش تومن!بامادور یوز بش تومن!!..".شاید میوه فروش اونقد زخمی پلنگ زندگی شده بود که تو کله ی پوک شدش جزنفس کشیدن کثیف و به دست آوردن یه لقمه کوفت واسه خونوادش چیزی نمیگذشت.پسر جوون که اصلا متوجه نگاهای سنگین میوه فروش نشده بود و تنها چیزی که میدید تصویر تار ریزسنگای کف خیابون بود که عقب جلو میشدن این سر کوچه هم که همون نگاها از سمت قهوه چی ها و سیرابی فروشایی که واسه سیر کردن گشنه ها کار میکنن به سمتش پرتاب میشد.کوچه اونقد پهن بود که هم جای پارک ماشین بود هم عبورومرور و کسب کار.

پسر فقط میخواست خودشو به مسجد جامع که اون طرف خیابون بود برسونه نه واسه نماز و استغاثه واسه توالت!

بدجور حالت تهوع داشت یه نفر از روی ترحم زوری زیر بغلشو گرفته بود،از فشار دهنش پر آب شده بود بزاق های دهنش بدجور به تکاپو افتاده بودن هر لحظه بی حس تر میشد این رو میشد از فشار لحظه به لحظه به کتف شخص کمک کننده فهمید،نزدیکای مسجد که اونطرف خیابون بود با دیدن پیرمرد محل، دگرگون شد،نفرت ذاتی نسبت بهش داشت انگاری نماد تمام وکمال زشتی ها واسش بود،پیرمرد که همیشه با یه بارونی سرمه ایی رنگ و کلاه بافتنی که جفتشون هم از شدت چرک تغییر رنگ دادن و بوی تعفنش از چند متری هم قابل استنشاقه تو خیابون ظاهر میشد. چشم راستش لکه سفید روشه و ظاهرا کوره و صورتش پر از چین و چروک و دست اندازای جورواجوره!و همیشه دست راستش زیر بارونیش مخفیه،قد کوتاهی داره و چهره ی کریهی،بهش میخوره از اون رجاله های پدر سوخته باشه که چرخ روزگار به این روز انداختتش.

از پیرمرد که رد شد با خیابون روبرو شد،ترافیک ماشین ها رو شکافت و بالاخره به مسجد رسید دقیقا زمان اذان بود که به توالت رسید!با هر الله اکبر یه تف تو سنگ روشویی میکرد انگار صدای موذن آزارش میده،اونجا بود که مرگ از سیاهی چشماش کاملا آشکار شد،اونقد خر بود که تو اون شرایط هم دست از سوالای صد من یه غازش ورنمیداشت،رو کرد به آخوند سمت چپش که داشت با وسواس کامل مس میکشید و گفت"خدا خوب هستن؟!"آخوند هم واسه اینکه نشون بده از عهد بوق خارج شده و تو عهد پلاسما زندگی میکنه!،با یه نگا عاقل اندر سفیه جواب داد"خدا توپه توپه !ریلکس!!"پوزخندی بهش زد و یه تف دیگه تو روشویی انداخت و از اونجا بیرون رفت انگار داشت از برزخش خارج میشد که یهو چشاش برقی زد ،از چشاش میشد فهمید باز یه نقشه جدید تو کلشه و میخواد با یه خریت جدید کار دست خودش بده،دم در سرویس بهداشتیا اگه به سمت چپ میرفتی به خیابون دریا که اگه همین خیابون رو تا آخر بگیری میرسه به دریاچه،نیم ساعت هم که پیاده بری و از سوپری ها و سنگتراشی ها و سوله ها و یه میدون که بگذری میرسی به یه قبرستون،خونش هم تو همین خیابون بود،اوایل شب بود که خیابون رو راه گرفت بسمت خونه،تلوتلو خوردنش خیلی عجیب بود و خیلی جلب توجه میکرد(پای چپش به پشت پای راستش میخورد و کمرش یه وری میشد)دستاشو رو شقیقهاش گرفته بود و بزور جلوی پاشو میدید.تو مسیر یه چیزایی رو زمزمه میکرد،معلوم نبود چی میگفت ولی یه ترانش کمی به گوش میرسید"همسنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست،اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست..."تو این ده دیقه یی که به خونه رسید همش زمزمه میکرد دم در خونه واینساد و به راهش ادامه داد،میشد از سرعت قدم هاش حدس زد که میخواد بره به سمت دریاچه،افکارش مث موهاش به هم ریخته بودن و هدفش واضح نبود،به قبرستون که رسید ناخودآگاه راهشو کج کرد "بین دریاچه و قبرستون،قبرستون رو انتخاب کرد"وارد قبرستون که شد کمی چین و چروکای صورتش لطیف تر شدن میون قبرا تاب میخورد و با خودش حرف میزد،مدام داشت گلایه میکرد و رو اعصاب آدم رژه میرفت.همش میگفت:دیوونه کیه؟عاقل کیه؟جونور کامل کیه؟!!تلو تلو رفتن من،رفتن میشه؟راه منم راه میشه؟خدای من همراه میشه؟خدای من یار میشه؟یار منم خدا میشه؟یار کجاست؟کار کجاست؟بوی تن دلدارمن،بوی بهشت من کجاست؟چرا صدام نا نداره؟صدای من میون اون جنگل زرد،سرده زندگی جا مونده(هفته پیش رفته بود تو یه جنگل آفت زده و بروبر درختا رو نگا میکرد انگار خودش رو نگاه میکرد،با این فرق که واسه خودش بهاری رو تصور نمیکرد).

یکدفعه گوشه قبرستون شروع کرد به بالا و پایین پریدن انگار سالم شده بود،تو ذهن مالیخولییایی خودش فکرای زیادی رو پرورونده بود،اولین لبخندش با اولین قطره خونی که از دماغش چکید نمایون شد،گل از گلش شکفت انگار دیگه هوایی شده و حوصله این زندگی سگی رو نداشت و دیگه نمیخواست با حیوونایی زندگی کنه که به قول صادق هدایت موجوداتی اند که تنها دهانی دارند که روده هایی ازش آویزون شدن و به آلت تناسلیشون ختم به خیر!میشه.

خیلی از ماها خسته شدیم از این زندگیمون ولی همیشه چون داره میگذره سکوت میکنیم و نهایت به یه اعتراض سرسری اکتفا میکنیم و به قول این روزنامه خون ها!در حوضه ی انفعال قرار میگیریم!و هر کاری باهامون بکنن!کم کمک عادت میکنیم ولی این یکی "میخواست کاری بکنه"

نزدیکای نیمه شب بود و ماه کامل بود که همون گوشه شروع به چنگ زدن به زمین کرد وانگار نمیخواست واسه مردنش هم منتی روش باشه،اون شب یه لباس سرتاسری شبیه دشداشه عربی پوشیده بود که سیاه بود"یه کفن سیاه"انگار میخواست بگه همیشه عزادار خلقتش میونه این حیوونای پست که تف کردن تو لیوان آبشون بیشتر توهین به تفه!!مونده.

هر چند سانتی که میکند یه سیگار دود میکرد و باز باخودش خیام زمزمه میکرد انگار داشت با خدا کشتی میگرفت!وقتی کاردستیش!آماده شد قبل وارد شدن بهش انگشتشو تو حدقه ی چشم راستش فرو برد و چشمش رو دراورد و لب قبر گذاشت،تو قبر دراز کشید و خاک رو خودش ریخت،رنگ خاک سرخ شده بود.با اون همه قرصی که خورده بود زودتر از اینا باید جون میداد از جون سختیه خودش شدید عصبی بود ولی با آروم گرفتن تو قبر ذهنش آروم شد.

بعدا که وصیت نامش خونده شد تو بخشیش گفته بود "چشمم را جا گذاشتم ،بروید و دنیای کثیفتان را به زیبایی!به نظاره بنشینید!من به این چشم نیازی ندارم"

                                                                                           پایان


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ساعت 10:23 توسط علی ملکشاهی بیرانوند

شروعی دوباره

سلام

 بعد اینکه وبلاگم بخاطر وجود یه کلید واژه تو آخرین نوشته فیلتر شد دلم نیومد هینجور به امون خدا رهاش کنم.به همین خاطر بازسازیش کردم.

از همه ی دوستانی که اومدن با اخطار فیلترینگ روبرو شدن عذرخواهی میکنم قول میدم از این به بعد پاستوریزه بنویسم!

مطالب رو کم کم دوباره رو وبلاگم میذارم...


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ساعت 13:5 توسط علی ملکشاهی بیرانوند

سلام رفیق!!

سلام رفیق!چطوری؟خوش میگذره؟! اصلا واسه تو میگذره یا هنوز تو کمای دنیای تلخ علامت سوالات به سر میبری،اصلا تو به سر میبری؟!! شنیدم میخوای VIPنشین همیشگیی قلبتو بندازی بیرون!شنیدم زدی به سیم آخر و داری زن میگیری که فرار کنی از دردات! نکنه میخوای لذت (...)!  رو زیر زبونت بندازی و دیگه دردا رو لق لقه نکنی!

یادته همیشه دنبال پایه بودی آقا جهنم ضرر من امشب پایتم میخوام از دلدردم بگم!

بسم...بسم...!ای بابا از همین الان که باز سوالامون شروع شد!بسم الله اما کدوم الله!!؟ خدای "ما"ها که فقط یه ابهت بی جونه یه مردس تو بازار مرده فروشا!که من وتو هر کدوم یه تیکه شو کندیم و گذاشتیم زیر سرمون وخیال جمعیم که دستش تو دستمونه !! و موقع سردرد میریم سراغش! یا خدای علی بزرگ که میگه نبینمش محلش نمیدم!حرفا و راز و نیازای من از همون اول پست و پراز خورده شیشس تا جایی که تو اوج حال عرفانیم میگم ای خدا خودتو بهم بنما!ولی اگه به جای رگ گردن جلو چشام سبز بشه اونقد بی تفاوت از کنارش رد میشم که عظمتش تو نگاهم کوچیک میشه! میبینی رفیق حرفام هنوز مبهمه شایدم مهمل!.

خدایی که گاهی اوقات از داخل سوختنشو حس میکنم ،که غم آلود میگه بابا رفیق احمق من! نعمت حماقتمو پس بده و معرفتم رو زیر پوستت بذار و از اونجا تا بند بند وجودت و سلول سلول قلبت بکشون و تو این مستی پایدار،آروم بگیر...

ولی من وتو از اول چموش بودیم و میخواستیم تو سمفونی خلقت خارج بزنیم. اهل سازش نبودیم همیشه میخواستیم بزنیم به چاک شاید مخواستیم بریم سرمون به سنگش بخوره خودمون خودش بشیم و غرق حال و هواش!!

هی دارم با خودم فکر میکنم،حالا که چند سالیه سگ ولگرد "هادی صداقت"! شدم و بی ساهاب شدم و لهه لهه زنان به اینور و اونور میزنم که ااای شاید دست نوازش ساهابم رو دوباره حس کردم ،هر بار دستی بهم فرود میاد خوشحال و کیفور میشم که خودشه اما "نوازش سخت"! برق ازسرم میپرونه و گیج و منگم میکنه و دوباره روز از نو ، روزی از نو باز باید فرار کنم.

هی دارم با خودم فکر میکنم اصلا ساهابم ککی چیزی !میگزدش که من گم و گورشدم، اصلا یادش هست که یه روزی،شبا ابهت در ایونش بودم و روزا قاطی گوسفنداش!...

یادته رفیق چه فکرایی که تو سر نداشتیم اما دست بی مروت روزمرگی ها و رخوت شبمرگی ها همه رو زیر آوار  خودشون کشوند و حالا ما موندیم و چارتا آرمان و حرف و حدیث....

هی دارم با خودم فکر میکنم که ای بابا دیگه موتورم زنگ زده!  شاید هم جامپ کرده!! و دیگه حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به حرکت!!

اما همش داره خاطره ی دزدی از باغ ساهاب یادم می افته که با هم بودیم یادته چی گفت؟یادته دراومد گفت میخوام یه کاری بهتون بسپارم تا حالتون جا بیاد! انگار دزدی بهانش بود کار، کار سختی بود که همه با شنیدنش فلنگو میبستن!!

قبول دارم آره قبول دارم گهگاه اونقد به درد نخور بودیم که مصرف کلمات هم واسه توصیف بدی هامون ارتقا پستیه کلمات بود! قبول دارم گاهی بلندترین فریادامون بوی ناله میداده،میدونم از آه و ناله بیزاری ولی به جون خودت من وتو همونایی هستیم که اون کار رو بهمون سپرد.باورکن خوش رنگ ترین امیدواری ها تو بد رنگتریت شکستاس! درسته الان خیلی دوریم ولی باور کن"گاهی دوری همچون داروست،تلخ است اما درد بی تفاوتی به حضور یک عزیز را درمانگرست"

باورکن هنوز هم بهترین آلت موسیقیایی واسه نواختن نت های موسیقی خلقت من وتویم.

باورکن من وتو همون هایی میشیم که تو شبای دودی تو فکرامون پرورشش میدادیم.

میدونم ترسو نیستی فقط سرخورده شدی خودت میدونی منم همیشه ازابتذال "ترس حرکت" ترسیدم!! احساس میکنم  این ترس، روح رو به انزوای عدم!میکشونه.

خب رفیق فکر کنم بهتره تا این درد و دلامون به یه مانیفست تبدیل نشده! بریم بخوابیم که فردا خیلی کار داریم.

شب بخیر...


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ساعت 13:2 توسط علی ملکشاهی بیرانوند
صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
پست الکترونیک



شب نامه
غم باد
مکاشفه با درخت
مرد تنها
هضیون
مسافر قبرستون
شروعی دوباره
سلام رفیق!!
بچه های عمران 89 بناب
بچه های نرم افزار88 ایلام
محمد بیاتی
انجمن علمی عمران بناب
مریم جواهریان
اکبر سپهوند
قالب وبلاگ
فروردین 1392
تیر 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
مهر 1390
تیر 1390
فروردین 1390
آذر 1389

http://www.shereno.com/15936/ http://www.shereno.com/profile.php?id=15936&op=show
Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ

تمامی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد. طراحی شده توسط یاس تم