|
همیشه از بیان این بخش از افکارم که تمام افکار دیگمو تحت
الشعاع قرار داده و دلموبیقرار خودش کرده ترسیدم.ترسیدم از اینکه به ابتذال کلمات
آلوده بشه.ولی دیگه میخوام ترس رو کنار بذارم و بغض خسته ی گلمو بشکنم.
میدونی؟!میدونی وقتی سکوت مرگبار چند وقته،که فریاد قبلیش
تبلور یه سکوت بوده! و به سکوت ختم شده،تمام وجودتو درگیر کنه، باعث میشه نصفه شب
تف تو جای گرم و نرم آرامگاهت کنی و با کلی اعصاب خوردی که باید به حقوق
"برادر" بزرگترت "احترام" بذاری و مجبور بشی از نور توالت
حیاط خلوت ذهنیت واسه هضیان نویسی شب هات استفاده کنی و به همینش هم راضی باشی.
همین هضیون هاس که کل وجودتو و زندگیتو پر از کابوس های
شبانه و روزانه کرده و هر لحظه ت درده و هر جایگاهت نا آرام و هر فکرت زخمی و هر
صدات خسته و هر نگاهت متلاطم و هر فریادت آه و هر آه ت سکوت! باز هم به سکوت ختم
شد! ولی اینبار دیگه باید سکوت رو بشکنی و کمی سراغ فریاد هات و آرمان هات بری...
آی مردم چرا خدا باید خدا باشه و خدایی کنه؟! وقتی
"من" دارم به خداوندگاریش شک میکنم و دل خودمو سد دلهره ها میکنم و خواب
خودمو کابوس و کابوسامو زندگی میکنم....
قصه از ایمان آوردن تدریجی که ریشه دارترین ایمان هاست که
تنیده میشه تو تمام وجودت و تو تک تک سلولات رخنه میکنه و با تمام وجودت احساسش
میکنی."وای به حال کسی که ایمانش عین سیاهی و گمراهی باشه!".
قصه از ایمان آوردن به اون کشیش کلیسای شیطان!شروع میشه که
استاد فلسفه ست و با تمام وجودتش شیطان پرست شده و به کارش ایمان داره ، وقتی
خواست یه دم واسه خودش بذاره! و فهمید ریسک عمل بالاست و ممکنه باعث فلج شدنش بشه
بیخیالش شد،اوایل آدم با خودش میگه که آخه چرا قبول نکرد؟ این که شیطان پرسته و به
قول خودش کارش با "نیستی" تموم میشه ،در واقع "هستی"ش واسه
رفتن به سمت "نیستی" هست!. ولی وقتی عمیق تر فکر میکنی،میفهمی که
نخواسته خودشو زود به دست فنا بده تا همچنان یک "مبارز" جدی علیه خدا رو
زمین باقی بمونه!
اگه از نگاه انسان نرمال و کاملا معمولی امروزی به کاراش
نگاه کنی حالت ازش به هم میخوره و دوس داری سر به تنش نباشه ولی وقتی ریز بشی تو
دلایل کارش تازه میفهمی چه هدفای بزرگ و به قول اساتید!متعالی ای داره!
اون دست گذاشته رو تمام بدی ها و مبارز سرسختی شده.
وقتی دوتا دنده ی آخر خودشو عمل میکنه و درشون میاره! تا
بتونه به راحتی...(سانسور!)!!!حالت ازش بهم میخوره وقتی تو کلیپاش خود ارضایی
میکنه ،آدم(موجهه امروزی) ازش متنفر میشه ولی وقتی به افکارش پی میبری خیلی از
دلایل کاراشو متوجه میشی.
وقتی عدالت رو مساوی با مساوات قرار بدی شاید برای کاراش
سجده کنی و دیگه لب به اعتراض باز نکنی. داره از مردمی حرف میزنه که دیگه واسه
هممون رنگ و لعاب روزمرگی گرفتن، از مردمی که بخاطرشون سردرد و دل درد گرفتیم،دختر
گدایی که گوشش تو دست پدر بیرحم و دائم الخمرش جا مونده! و واسه نجات گوش
"راست"ش مجبوره صبح تا شب گدایی
کنه وقتی شاعری رو میبینی که مجبور بوده دوران کودکیشو و بهترین دوران
عمرشو با کلی داداش!زیر یه سقف زندگی کنه و تو رنج و فلاکت دنیاشو سپری کنه وقتی
بچه ی ناقصی رو میبینی که تو یه زندگی سگی به دنیا اومده و تا آخر عمرش تو یه
زندگی سگی بوده و سگی میمیره یا وقتی زندانی رو میبینی که بخاطر یه لقمه آزادی! از
لقمه لقمه ی غذاش دست میکشه و تو همون زندان گمنام جون میده و...دریایی مواج بوجود
میاد که صخره های ساحلش روح و قلب آدام های با انصاف و حق طلبه....
آره داداش وقتی این بی انصافی های خدا رو میبینه به این حال
و روز میافته و از راه پر تاثیر موسیقی تلاش میکنه وارد قلب ها بشه و ارتش جهانی خدا ستیزی رو شکل بده.
حالا میفهمم که چرا اون دوستم که یکی از پیروانش
بود،برای اینکه با تمام زشتی ها بتونه با تمام زیبایی های جامعه بجنگه تمام شب رو
بیدار میمونه تا در لحظه ی اذان صبح که از نگاه یه فرد مذهبی زیباترین نماز،نماز صبحه "زشت"ترین
کارهایی که به فکر آدم هم نمیرسه رو بکنه،تا یه مشت به سمت خدا پرت کنه و امیدوار
باشه بتونه روزی خدارو پایین بکشه و بقول خودش حقشو کف دستش بذاره!
وقتی دردای پنهان این دست آدما رو ببینیم متوجه میشیم که
"عدم" رو آرزو میکنن و دلگیر و ناراحت هستن از"هستن"شون.
واسه خیلی ها دنیا مثل یه جنگله که اگه نخوری خورده میشی
ولی برای این دست آدما دنیا مثل یه مردابه که هرچی بیشتر تقلا کنن بیشتر توش فرو
میرن تا جایی که به فنا می رسن.
این آدما از کار سرخود و عشقی خدا ناراحتن که چرا بدون
اجازشون "وارد"شون کرده و دچار زندگی شدن و درگیر فشارای عصبی میشن، جوری
که دوس دارن عمری عبدی داشته باشن تا تمام عمر تو ارتش جهانی خدا ستیزی باقی بمونن.
ولی
ولی
ولی
این پایان راه این نوشته نیست و باید همه ی جوانب رو سنجید
بعد به پایان سخن رسید. باز داره ترس وارد وجودم میشه ماهی های کلمات تو رودخونه ی
فکرم به سرعت دارن حرکت میکنن امیدوارم ماهی گیر خوبی باشم! "خودم" امشب
باید به سوالام برسم.
از مدت ها پیش یه مغالطه ی خیلی ظریف رو تو این قصه حس
میکردم ولی نمیتونستم شاید هم نمیخواستم ببینمش ولی الان حس میکنم چند مغالطه وجود
داره و میبینمشون.
یادته گفتم عدالت رو برایر با مساوات میدونن و عدالت رو
کمونیستی تعریف میکنن؟این اولین مغالطه بود. درسته خیلی صحنه های زشت اطرافمون
میبینیم که باعث خراشیده شدن ذهنمون میشه ولی هممون به این ایمان داریم که اگه بدی
ها و کجی ها نباشن خوبی ها و راستی ها بی معنی میشن و تعریف دنیا وجهان مادی از اعتبار
ساقط میشه. ناخودآگاه یاد حرف پر مغز سارتر افتادم که میگه اگر یک فلج مادرزاد
قهرمان دوومیدانی نشه مقصر خودشه. اگه آدم به دانا بودن خدا علم پیدا کنه و مطمئن
باشه از همه عالمتره و چون خودش مارو خلق کرده از ظرفیت های هر شخص بخوبی اطلاع
داره و به هر کس همون قدر میده که ظرفیتش هست و از هرکس اونقدر میخواد که در توانش
هست واینکه خدا مخلوق و کاردستیش رو با تمام وجود دوس داره چیزی شبیه همون حسی که
تو وجود همه ی ماهاست،به این هم حتما پی میبره که خدا خوبیشو میخواد و اون وقته که
میفهمیم بیشتر از خودمون ما رو میفهمه.اگه بفهمیم که وجودمون برا خداست و خدا
مالشو با تمام وجودش دوس داره و اجازه نمیده کسی بهش دسدرازی کنه آروم میگیریم و
از طوفان تشویش به ساحل امن آگاهی پا میذاریم .اگه...اگه...اگه...
مغالطه ی دوم رو تعقیب مکنم که میگن آرزوی عدم دارن. بخاطر
ضعفشون و ناتوانی برابر سختی های که "انسان ساز" هستن دروغ به این بزرگی
رو میگن و بر این لجبازیشون پافشاری میکنن .افرادی که چنین حرفی میزنن دو دسته ن
یا دروغگو هستن یا هنوز خودشون رو نشناختن، نفهمیدن خدا از اون ها داناتره و وقتی
از "عدم" به "بودن" "وارد"شون کرده بدون شک با
دانایی محض بوده.
این بحث رو از منظری دیگه پی میگیرم و یه ذره بازش
میکنم.چقد بد و سخت وجان فرسا هست وقتی تو عدم باشی و مال هیچ کس نباشی در واقع
اصلا "نباش"ی! و تو نبود به سر ببری و چقد خوبه وقتی "باشی" و
"برای" خدا باشی(چقد خوب و هیجان انگیزه مال همچین کسی باشی!)
وقتی توی عدم باقی بمونی این حس سراغت میاد که به توانایی
هات شک کرده و تو رو لایق "بودن" ندونسته(چقد سخت و جان کاه وقتی حس کنی
به درد نخوری!)
دوس دارم سامانی که الان به افکارم دادم دست خوش روزمرگی
نشن و تا عبد با من باشن.
خب بهتره تا نماز صبحم از دهن نیافتاده!برم یه گپ خودمونی و
صمیمی با بالاسریم بزنم.
پایان
+ نوشته
شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390
ساعت 15:20 توسط علی ملکشاهی بیرانوند
|